تبليغاتX
طرحي از يك رويا


طرحي از يك رويا

میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم!
 در ساحل کنار دریا ایستاده ای ,
 هوای سرد ,
 صدای موج
 انتظار انتظار انتظار
 ... ... به خودت می آیی ,
 یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ,
 نه دستی که شانه هایت را بگیرد ,
 نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد
 اسم این تنهایی است

| چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391| 0:0 | leo|

 

يک نفر در همين نزديکي ها
چيزي
به وسعت يک زندگي برايت جا گذاشته است ...
خيالت راحت باشد
آرام چشمهايت را ببند
... يکنفر براي همه نگراني هايت بيدار است
يکنفر که از همه زيبايي هاي دنيا
تنها تو را باور دارد ...

| دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391| 0:32 | leo|

خیلی وقته به وبمون سر نزده بودیم الان که پستتو دیدم کلی ذوق کردم

حالا یه حرفه خصوصی دارم باهات گوشتو بیار جلو  جلوتر

خب کافیه دیگه

دوست دارم تا ابد بی نهایت

i love you

i miss you

i miss you

( i need you (just you  ....

| دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391| 0:31 | leo|

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

| جمعه بیست و پنجم فروردین 1391| 23:29 | Pisces|
پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
...بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...
| یکشنبه بیست و دوم آبان 1390| 18:41 | leo|

گاهي نياز داري
به يه آغوش بي منت
كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد
...كه وقتي تو اوج تنهايي هستي
با چشماش بهت بگه
هستم تا ته تهش

| شنبه بیست و یکم آبان 1390| 18:0 | leo|

حالا،
فاصله، یعنی تکرار نبودن ها
فکر نکن عادت می کنم
هر شب نبودنت را.
در سلول هایم خط می کشم
تا بیایی و بدانی
دل یک پا دارد
...

| جمعه بیستم آبان 1390| 9:48 | leo|

تورا


به تمام لحظه های دلگیریم


دعوت میکنم


تورا


به عمق تنهایی هایم میبرم


تورا


به سو سوی نگاه منتظرم میخوانم


شاید دلت برای آمدن نرم شود...

| پنجشنبه نوزدهم آبان 1390| 20:0 | leo|
هرروز مداد رنگی هایم را به دست میگیرم
تا بر چهره ماتم زده دلتنگی ها !!
نقشی ازشقایق های بهاری را نقاشی کنم ,
اما نه برای قلب پاییزی خودم !!!!!!
که پژمردگی سبزینه هایش
داستان تکراری سالهای سکوتم است !!
بلکه برای آنهای که دوستشان دارم ....
| پنجشنبه نوزدهم آبان 1390| 15:55 | leo|
چشمان زيبايت را دوست دارم اي اوج هستي.
اي كه تمام خاطراتم در قلب سبز و زيبايت تداعي ميشود.
امشب از آسمان نيلي دلم با تو سخن ميگويم و بارها نامت را به زبان مي آورم.
ستارگان را همچون مرواريد هاي درخشان به تو تقديم ميكنم و همچو آهوي خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد.

از جنگل سبز چشمانت عبور ميكنم و عاشقانه به باغ دلت پناه مي آورم و وجود شقايق هاي سرخ را همچو ستارگان آسماني باور مي دارم و مانند نگين هاي درخشنده رهسپار آسمان آبيت ميشوم

| چهارشنبه هجدهم آبان 1390| 19:0 | leo|
کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.

من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.

روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.

خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم!
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.

من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!"

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!

 

از کتاب هنوز در سفرم ....

سهراب سپهری

| سه شنبه هفدهم آبان 1390| 18:6 | leo|

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما ...

به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟

"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟"

| دوشنبه شانزدهم آبان 1390| 19:11 | leo|

معلمم به خط فاصله مى گفت :
خط تيره.........
خوب ميدانست
فاصله ها چه به روزگار آدمها مى آورد.........!

| یکشنبه پانزدهم آبان 1390| 18:46 | leo|
 
دلتنگي يعني

دم به دقيقه گوشي ات را آنلاک کني

و وانمود کني داري ساعت را مي بيني

| جمعه سیزدهم آبان 1390| 18:52 | leo|

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

| جمعه سیزدهم آبان 1390| 18:26 | leo|

....

باز امشب میان واژه ها انگار

درگیرم

من از این واژه های تلخ و تکراری

دلگیرم

شب رویا و کابوسش

تن تب دار و درمانش

طلوع صبح و بیداری

من و تکرار تنهایی

هوای تازه و نم دار

شکایت های بس غم دار

دل بی تاب یک عاشق

نوای ناله های دل

کبوترهای آزادش

رها،در اوج،بر بامش

من و این زورق تنها

تو و این ناخدایی ها

حضور تازه ی فانوس

و قلبم با غمت مأنوس

سخن از آرزوهایم

نهان در قلب ،رویایم

هوای دیدنت در دل

امید ِعاشق بیدل

دوباره بیقراریهای یک نامه

دوباره این من ِ درگیر یک ناله

و باز هم انتهای شب...

سکوت سرد و اجباری

خداحافظ

و دلداری

امیدم، بودن ِ فردا

بهانه

خواب و یک رویا

...

دلم هواتو کرده باز چندی ست که حضور ارامش بخشت کنارم نیست ...

هرجایی هستی بدون بی نهایت دوست دارم ....

و منتظر دیدارتم .....

| جمعه سیزدهم آبان 1390| 18:7 | leo|
....

روی خالی افکارم زار میزنم

بی صدا تر از عشق بازیِ ماه و آسمان

که از پشت کرور ها هیچ.... کرور ها پوچ پیداست

...

....

در سکوتـــــــــــــِ خواهش

رج میزنم    حسرت هایم را

.

.

من که نباشم

هزار صورتک پیدا میکنی

و با هیجان کودکی

که کاغذ های رنگین هدیه اش را نگاه میکند

                                                          با هوس دریدن

    در انتظار افتادن نقاب ها میمانی

 

               همه چیز از برق نگاهت پیداست

.

...

.....

من را که گم کنی...... چیزی گم نکرده ای

 

زیرا که

من

صورتکی ندارم

تنم را شفاف کردم

                         تا تو

                                  روحم را ببینی

نمیدانستم مبهم نادیده را دوست میداری

.....

...

.

حسرت هزار صورتک را میبافم

زیر صدای عشق بازی ماه و آسمان

که از پشت کرور ها هیچ.... کرور ها پوچ

به خیسی افکارم میرسد

....

| چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390| 14:8 | leo|


| یکشنبه دهم مهر 1390| 14:9 | Pisces|

| یکشنبه دهم مهر 1390| 14:7 | Pisces|

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

| یکشنبه دهم مهر 1390| 13:59 | Pisces|
Design By KhanOomi

کد موس

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ