طرحي از يك رويا
میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم! يک نفر در همين نزديکي ها خیلی وقته به وبمون سر نزده بودیم الان که پستتو دیدم کلی ذوق کردم حالا یه حرفه خصوصی دارم باهات گوشتو بیار جلو خب کافیه دیگه دوست دارم تا ابد بی نهایت i love you i miss you i miss you ( i need you (just you .... دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست گاهي نياز داري حالا، تورا به تمام لحظه های دلگیریم دعوت میکنم تورا به عمق تنهایی هایم میبرم تورا به سو سوی نگاه منتظرم میخوانم شاید دلت برای آمدن نرم شود... از جنگل سبز چشمانت عبور ميكنم و عاشقانه به باغ دلت پناه مي آورم و وجود شقايق هاي سرخ را همچو ستارگان آسماني باور مي دارم و مانند نگين هاي درخشنده رهسپار آسمان آبيت ميشوم من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم. روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود. خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم. من سال ها نماز خوانده ام. مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم! از کتاب هنوز در سفرم .... سهراب سپهری ملاصدرا می گوید: معلمم به خط فاصله مى گفت : نفس می کشم نبودنت را .... باز امشب میان واژه ها انگار درگیرم من از این واژه های تلخ و تکراری دلگیرم شب رویا و کابوسش تن تب دار و درمانش طلوع صبح و بیداری من و تکرار تنهایی هوای تازه و نم دار شکایت های بس غم دار دل بی تاب یک عاشق نوای ناله های دل کبوترهای آزادش رها،در اوج،بر بامش من و این زورق تنها تو و این ناخدایی ها حضور تازه ی فانوس و قلبم با غمت مأنوس سخن از آرزوهایم نهان در قلب ،رویایم هوای دیدنت در دل امید ِعاشق بیدل دوباره بیقراریهای یک نامه دوباره این من ِ درگیر یک ناله و باز هم انتهای شب... سکوت سرد و اجباری خداحافظ و دلداری امیدم، بودن ِ فردا بهانه خواب و یک رویا ... دلم هواتو کرده باز چندی ست که حضور ارامش بخشت کنارم نیست ... هرجایی هستی بدون بی نهایت دوست دارم .... و منتظر دیدارتم ..... روی خالی افکارم زار میزنم بی صدا تر از عشق بازیِ ماه و آسمان که از پشت کرور ها هیچ.... کرور ها پوچ پیداست ...
.... در سکوتـــــــــــــِ خواهش رج میزنم حسرت هایم را . . من که نباشم هزار صورتک پیدا میکنی و با هیجان کودکی که کاغذ های رنگین هدیه اش را نگاه میکند با هوس دریدن در انتظار افتادن نقاب ها میمانی همه چیز از برق نگاهت پیداست . ... ..... من را که گم کنی...... چیزی گم نکرده ای زیرا که من صورتکی ندارم تنم را شفاف کردم تا تو روحم را ببینی نمیدانستم مبهم نادیده را دوست میداری ..... ... . حسرت هزار صورتک را میبافم زیر صدای عشق بازی ماه و آسمان که از پشت کرور ها هیچ.... کرور ها پوچ به خیسی افکارم میرسد .... معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
در ساحل کنار دریا ایستاده ای ,
هوای سرد ,
صدای موج
انتظار انتظار انتظار
... ... به خودت می آیی ,
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ,
نه دستی که شانه هایت را بگیرد ,
نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد
اسم این تنهایی است
![]()
چيزي
به وسعت يک زندگي برايت جا گذاشته است ...
خيالت راحت باشد
آرام چشمهايت را ببند
... يکنفر براي همه نگراني هايت بيدار است
يکنفر که از همه زيبايي هاي دنيا
تنها تو را باور دارد ...
![]()
![]()
![]()
جلوتر ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست
قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...![]()
به يه آغوش بي منت
كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد
...كه وقتي تو اوج تنهايي هستي
با چشماش بهت بگه
هستم تا ته تهش![]()
فاصله، یعنی تکرار نبودن ها
فکر نکن عادت می کنم
هر شب نبودنت را.
در سلول هایم خط می کشم
تا بیایی و بدانی
دل یک پا دارد
...![]()
![]()
تا بر چهره ماتم زده دلتنگی ها !!
نقشی ازشقایق های بهاری را نقاشی کنم ,
اما نه برای قلب پاییزی خودم !!!!!!
که پژمردگی سبزینه هایش
داستان تکراری سالهای سکوتم است !!
بلکه برای آنهای که دوستشان دارم ....![]()
اي كه تمام خاطراتم در قلب سبز و زيبايت تداعي ميشود.
امشب از آسمان نيلي دلم با تو سخن ميگويم و بارها نامت را به زبان مي آورم.
ستارگان را همچون مرواريد هاي درخشان به تو تقديم ميكنم و همچو آهوي خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد.
![]()
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.
بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم!
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.
بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!"![]()
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما ...
به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟"![]()
خط تيره.........
خوب ميدانست
فاصله ها چه به روزگار آدمها مى آورد.........!![]()
نیستی
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم ... 
![]()
![]()
![]()
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند
بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا
مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت
می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه
برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول
داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك
نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
![]()
| Design By KhanOomi |




